تبليغاتX
مرد پاییزی
حرفهای تنهایی



جاده
خلوت شب وجاده ومردی تنها......

سکوت و سکوت و سکوت وتو چقدر تنهایی تنها....

وهم خیال انگیز سکوت وتنهایی...

وتو غرق در تاریخی و لحظه ای نفس کشیدن تمام سهم تو از این دنیاست....

چه اهمیت دارد که باشی یا نباشی.....

همه خواهیم خواند غزل رفتن و تنهایی را..

وآیا آغوش فریبی نیست بر این تنهائی مان؟؟

خسته  از تظاهر ایستادگی تظاهر مردانگی.....

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 18:56 توسط محمد |


روزگار
هفته پیش رفتم تهران ماشین رو پلاک کردم یه سر رفتم شرکت برای کارهای انتقال وچندسر هم رفتم شیان.خوشمزه ترین سالاد ماکارونی عمرم رو اونجا خوردم ...

نمی دونم چرا نمی تونم مثل گذشته راحت بنویسم خیلی بیحال شدم ..

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 18:7 توسط محمد |


روز بزرگ
دیروز با دو تا از دوستان ساعت۴صبح رفتیم روستای درود حوالی نیشابوروساعت۶کوهپیمایی به سمت مشهد رو شروع کردیم حدود ۹شب رسیدیم جاغرق مسیری طولانی با سختی و مشقت زیاد به پایان رسید پاییزهم دست به این کار زدیم اما به علت تاریکی هوا موفق به اتمام نشدیم اما این بار برغم تاریکی هوا در یکساعت پایانی کار را باتمام رسوندیم واقعا روزی بیادماندنی بود.

موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:5 توسط محمد |


مادر
مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ...                                      
اون هميشه  مايه خجالت من بود 
اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذامي پخت
  يك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به
  خونه ببره  خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟
  به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا  از اونجا دور شدم
 روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت  هووو ..  مامان تو
 فقط يك چشم داره فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمين دهن
 وا ميكرد و منو ..كاش مادرم  يه جوري گم و گور ميشد...روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو شاد و خوشحال كني چرا نمي ميري ؟اون هيچ جوابي نداد.... حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت.
  دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم  
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم  
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...
  از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم
تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من 
 اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو  
وقتي ايستاده بود دم در  بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم
  كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا  ، اونم  بي خبر
 سرش داد زدم  “: چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!  گم شو از اينجا! همين حالا  اون به آرامي جواب داد : “ اوه  خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم “   و بعد فورا رفت واز نظر  ناپديد شد . يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور 
براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه
 ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
 بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .
  همسايه ها گفتن كه اون مرده 
ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم 
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
  اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه
 به خونت تو سنگاپور  اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
  خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا
 ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم 
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي  متاسفم
آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت
 رو ازدست دادي به عنوان يك مادر نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ
 ميشي با يك چشم بنابراين چشم خودم رو دادم به تو
براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم  به جاي من  دنياي
جديد رو بطور كامل ببينه
با همه عشق و علاقه من به تو
 مادرت

موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 21:32 توسط محمد |


البرز مرکزی
۱.مارکوپولویی ترین سال زندگیم رو شروع کردم این چهل روز گذشته کلی سفر رفتم اول رفتیم تا جنگل گلستان و برگشتیم روز بعد دوباره رفتم به سمت شمال(سیزده نوروز) اونجا با خواهروبرادرزادههام کلی خوش گذروندیم وآبگرم لاویج اوج لذت این سفر بود روز بعد از اونها جدا شدم ورفتم تهران.سفر بعدی با قطار رفتم تهران وآخرین سفر از سمت شمال رفتم تهران مقداری از کارهام رو انجام دادم توی یه فرصت یه روزه ازجاده چالوس رفتم شمال و برگشتم نکته جالب این سفرم عبور از جاده ای بود که تا حالا نرفته بودم شمشک دیزین والبرز مرکزی مملو از زیبایی بود غیرقابل توصیف کلی برف بود اون بالا دیروز یه رکورد جدید جابجا کردم!!!مسیر تهران مشهد روهشت ساعته طی کردم که هفت ساعتش بدون استراحت بود البته هرکاری هزینه ای هم داره ومن بیست تومن ناقابل توسط ماموران خستگی ناپذیر(درجریمه نوشتن)راهنمایی رانندگی جریمه شدم...

۲.تا حالا نون پنیر بدون پنیر خوردید؟من یه بار خوردم اینقد خوشمزست خصوصا اگه همراه چای بدون قند و رنگ باشه!

۳.هفته دیگه اگه عمری بود باید برم فیروزکوه کنکور بدم.

۴.آدمهایی که فقط به خوردن اهمیت میدن ولذت رو در اون می بینن ممکنه این تفکر باعث شه حتی شعارهاشونم رنگی از اون بگیرن مثلا (من مرگ با لذت رو از زندگی با ذلت بیشتر دوست دارم)مگه مرگ ساندویچه ؟من با گوشهای خودم اینو شنیدم به خدا

۵.دیشب خیلی زود خوابم برد حالام از کله سحر بیدارم سحر خیزی ام عالمی داره

۶.بعضی وقتها آدما خیلی بد میشن اونقدر که دل خدا هم از اونا میگیره گاهی از حرفایی که میزنم حسابی پشیمون میشم

وقتی دلی رو بشکنی تو بی شک بدترین مخلوقی و دورترین جای نسبت به خدا ایستادی


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 7:22 توسط محمد |


خداحافظ
۱.سال۸۶دقایق پایانی رو می گذرونه داره بای بای میکنه

۲.صبحونه پلوماهی میخورم!!بله میخوام رژیم بگیرم وتا وارد۸۷نشدیم کلک آخرین بازمانده دیشب رو بکنم.

۳.دیشب دوتا ماهی کوچولو خریدم و در کمال وقاحت کنارشون پلو ماهی خوردم!!!

۴.عیدتون مبارک وارد سال ۸۷شدیم

۵.امسال حتما سالی بیادماندنی برایم خواهد بود.


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 9:43 توسط محمد |


........
۱.نگاه ساکت باران به روي صورتم دزدانه ميلغزد ولي باران نمي داند که من دريايي از دردم به ظاهر گر چه مي خندم ولي اندر سکوتي تلخ مي گريم.

۲.نمي دانم تو مي خواني ز چشمم حرفهايم را نمي دانم تو مي بيني نگاه بي صدايم را كه مي گويد بدون مهربانيهاي بي حدت... بدون عشق تو، هيچم...


۳.تو را به جای تمام کسانی که نمی شناسم دوست می دارم تو را به جای تمام روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم برای خاطر عطر نان عشق و برای خاطر اولین گناه تو را به جای کسانی که نمی شناسم دوست دارم و ترا به جای کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 8:44 توسط محمد |



کدهای خفن جاوا اسکریپت